اين مطلب ادامه نوشته قبل ( مطلب درباره خود يا...)
كه گفته بودم ادامه داره البته يجوراي تو هم
مينويسم اميدوارم خوب متوجه بشيد و
منظور درست نوشته رو بگيريد كه همينطور هم هست.

آدم وقتي به مشكلي بر ميخوره ميگه اي خدا ...
چرا هميشه اين شگفت مخلوقات نميگه خدايا شكر
البته خيليها هستن كه مدام و بدون وقفه با خدا شون
در ارتباط هستن اما فكر كنم زياد مورد قبول نباشه
مثل نماز خوندن يا رازو نيازكردن ماههاي خدا
مثال كوچيكش رمضان خدا ميبيني تا سال ديگه خبري
از راز و نياز اين انسان نيست حركتي به طرف
سازندش نداره مگه مشكلي براش پيش بياد
و با زمزمه يا بلند و محتاج بگه خدايا كمكم كن
انسان خوبه هميشه در هر حال به اين نعمات بزرگ
كه سازندش بهش داده شكر كنه براي چشم كه ميتونه
ببينه گوش كه ميشه هم خوب و هم بد رو بشنوه دست
كه باهاش هركاري رو انجام بده پاها كه باهاشون راه
و حركت به اين سو وآنسوي درون همه چيز بره
راه ورود تغذيه و حرف زدنو و از همه مهمتر
نفس رفت و برگشتو به نحوي آفريده كه بيشترين حركتو
با هم ميكنن ميتونه از عقل ودرك فراوان بهرمند باشه
اين آدم اين همه چيزرو از كي داره از يه آدم مثل
خودش نداره كه بگه فلاني چون تحصيلاتش بيشتره
يا يه كارگره يا يه بازاري يا يه شهردار يا يه فرماندار
يا يه رتبه بالاتري داره از اون شكر بكنه
آفريننده همه رو يه جور به نام انسان آفريده عجيب نيست
فقط فكر رو جدا ازهم ساخته .
چرا بجاي اينكه اين بشر كاري بكنه كه ممنون خدا باشه
بعضي وقتا كاري بكنه كه به يه بشر ديگه مثل
خودش بگه معذرت . ببخش
نه درسته! نه اشتباه بود! فكر كنم اينم جزء كوچكي
از همين نعمتهاي خدا باشه كه از يه انسان ديگه بيشتر
از نعمتهايي كه رحمت بهش داده شده استفاده درست
كرده بايد باشه كه كوتاهي ديگر آدم رو به همراه داره
ميخوام بگم كه دروغ نه راست چي گفتم يادم نبود فورا
معذرت بدنبالشه چرا؟
چون از اين نعمت فكر كردن استفاده نشد !
يه روزي داشتم مينوشتم برا دلم يه دفعه
سر از يه نوشته ديگه درآورم نشد كلماتمو با هم همخوان بكنم
پاره يا ولش نكردم يا به نيازش دست نزدم گفتم معذرت ! از كي از خدا !
چرا چون از بركتي كه به عنوان يه مخلوق برتر
بهم داده بود خوب نتونستم استفاده بكنم .
شد ولي نشد. چرا چون فكر كنم برا همه آدمها يه روزي پيش بياد
كه باخودشون درگير بشن پس بايد هرچه زود تر
به فكر كاري براي همه اين بركات باشيم كه با هم دوري
نكنن و به هم شك و بيرحمي نداشته باشن
ميشه نوشت . ميشه خوند . ميشه تعريف كرد ولي نميشه
فكر رو درك كرد !چرا ميشه . نه باز داري از خودت دور ميشي
پس بايد فكراتو جمع كني و درباره اين انسان كه داره بهش ميرسه
از روزي كه پا به دياي جديد گذاشته و چشمش به انسانهاي
همشكل خودش افتاده كمك كني تا داستانش رو
كه درباره همين آدم شده رو
ادامه بدي و در روز و شبي كه براش درست شده
به درستي و كم و كاست برا همه روشنش كني.
چجوري ؟
اينجوري داستان تمام واقيتهاي زندگي يكي از آفريده هاي خدا
پسری جوان : رسيده به سر خط...

اين مطلب باز ادامه داره البته كامل تر و بصورت داستان
روزانه يك نويسنده منتظرش باشيد. واقعا هم آموزندس
هم تكان دهنده هم باور كردني هم باور نكردني
هم شنيدني هم بياد ماندني...
پس باشيد تا هستم كه هستم تا باشيد .
